ساعت مچی

خاطره ای از: صدیقه زرافشان فرزند شهید حسین زرافشان ویرایش و بازنویسی : سهیلا دادخدائی ساعت مچی دوم دبستان که بودم بین دوستهای صمیمیم فقط من بودم که ساعت مچی نداشتم . داشتم سعی خودمو می کردم امتحانهای این ماهم رو با نمرات عالی پشت سر بذارم تا از بابا یک ساعت مچی قشنگ هدیه بگیرم و جلوی دوستهام کم نیارم . بابا که از سرکار اومد رفتم جلو و سلام کردم . گفتم بابا جون دوستهام همه یه ساعت مچی خوشگل دارند فقط بین اونها منم که ساعت دستم نیست برام یه ساعت می خری ؟ بابا عرق رو پیشونیش رو پاک کرد دستی روی سرم کشید و گفت آره چرا که نه حالا بگو ببینم الان ساعت چنده ...
ادامه داستان




عطر گل یاس

خاطره ای از شهید روحانی احمد صادقی بهمنی راوی : محمد صادقی بهمنی برادر شهید ویرایش و بازنویسی : سهیلا دادخدائی عطر گل یاس از من دو سال کوچکتر بود . مهربان بود و کم حرف ؛ این رو همه می گفتند . هر کسی که احمد رو می شناخت . اولین بار با احمد به مسجد محله برای نماز رفتم . از خونه که راه افتادیم ، متوجه شدیم یه سگ پشت سرمون راه افتاده و همینطور داره پارس می کنه ! به نزدیکی های مسجد که رسیدیم ، دیگه از سر و صدای سگ کلافه شده بودم . دور و برم رو نگاه کردم ، سنگی رو پیدا کردم تا دستم رو بالا بردم که سنگ ...
ادامه داستان




پوتین

خاطره ای از مرتضی بلوچیان سمت : متصدی انبار پشتیبانی بازنویسی و ویرایشگر : سهیلا دادخدائی پوتین تیرماه 64 بود . اوج گرما ؛ اون هم گرمای سوزان بندر. به تمام مدارس ابلاغ شده بود تا اسامی نیروهای داوطلب اعزام به جبهه رو اعلام کنند . از مدرسه ی راهنمایی دهخدای «ایسین» ، که من تو اون درس می خوندم ، تعداد زیادی از بچه ها اسم نوشتند. منم همراه چند تا از صمیمی ترین همکلاسی هام رفتیم دفتر و اسم نوشتیم . فکر اینکه قراره با رفیق هام بریم اندیمشک ، یک لحظه از ذهنم دور نمی شد ؛ انگار داریم می ریم اردو ! از خوشحالی تو پوست خودم نمی گنجیدم . از صبح قبل از اعزام، ساکم ...
ادامه داستان




آخرین نامه

خاطره ای از : علی قاسمی ( کاردان تلکس) ویرایش و بازنویسی : سهیلا دادخدائی آخرین نامه مرا چه می رسد که در رثای شهیدان سخنی بگویم؟! آخر من را چه به معرفت و مرادنگی و از خود گذشتگی! تعلقات پشت جبهه ، دل را به سرابی تشبیه کرده که هر قدر به دنبالش می روی، تو را بیشتر با خود می کشاند و آخرش هم می رسی به هیچ! روزها عجیب تکراری شده ! تکرار یه سردرگمی . اگه تو بیابون های پر از رمل و ماسه ی جنوب ، که زمانی محل نزول فرشته ها بود ، معرفت و ایثار ، به تصویر کشیده شده بود ؛ امروز تو زرق و برق شهرمون باید ...
ادامه داستان




عنصر مزدور سازمان منافقین

خاطره ای از : نادر ترکمانی سمت : مدیر سابق اداری و تدارکاتی و فرمانده بسیج پایگاه شهید عامری ویرایش و بازنویسی : سهیلا دادخدائی عنصر مزدور سازمان منافقین دومین روز اسارتم نزدیکی بصره پشت خطوط عراقی ها بود . انگار از آسمون آتیش می بارید . هوا به شدت گرم و سوزان بود. ِگلوم خشِک خشک بود . دو روز بود که اصلاً آب نخورده بودم . صدای نالۀ اُسرای مجروح که از شدت درد به خودشون می پیچیدند ، از هر طرف به گوش می رسید . وضِع اسفناکی بود . هیچ وسایل بهداشتی و درمانی برای مداوای مجروحان وجود نداشت ، اما انگار قلب های نیروهای بعثی عراق از سنگ بود که تو این ...
ادامه داستان




ماشین خاکی

راوی : دکتر ابراهیم احمدی سمت : رئیس اداره کارگزینی ویرایش و بازنویسی : سهیلا دادخدائی ماشين خاكي يكي از روزهاي گرم خرداد سال 67 در منطقه شلمچه بود . شب قبل ، بالاي سنگر خاكريز ، نگهبان بودم و بعد از نماز صبح دیگه به سختی می تونستم چشمام رو باز نگه دارم . همونجا تو سنگر دراز کشیدم . سرم رو که گذاشتم زمین ، نفهمیدم کی خوابم برد ! فکر کنم حدود ساعت 6 صبح بود كه از صدای پای حسن امانی ، معاون گردان از خواب بیدار شدم . هنوز خستگی نگهبانی دیشب از تنم بیرون نیومده بود . امانی يه كلاه آهني به سمت من گرفت و گفت : فکر کنم خبرایی شده ، یه عملیات ...
ادامه داستان




سوت خمپاره

"سوت خمپاره " راوی : علی قاسمی سمت : کاردان تلکس ویرایش و بازنویسی : سهیلا دادخدائی گُردان ما ، توی محور فاو امُ القَصر ، کنار خور عبدالله مستقر بود . فضای معنوی و دوست داشتنی جبهه منو مقید کرده بود که دائم الوضو باشم. ضمن اینکه بعد از وضو آرامش خاصی بهم دست می داد . اون روز هم ساعت 3 بعد از ظهر بود که برای تجدید وضو ، آفتابه رو پر از آب کردم و راه افتادم . هنوز چند قدمی بیشتر نرفته بودم که صدایی شبیه سفیر گلوله خمپاره یا همون سوت خمپاره شنیدم ! چون بعد از شنیدن این سوت ، هر آن ممکن بود خمپاره ای منفجر بشه ( آخه ...
ادامه داستان






123